عجب حکایتی ...راه رفتن پسلکم.........
پسرک شیطون بلام الان که مینویسم آخر شبه و شما خوابی توی روز که اصلا وقت نمیکنم به وبلاگت سر بزنم،الان هم خییییییلی خوابم میاد.
نمیدونی چقدر عاشق راه رفتنی یعنی همش دستات توی دستمه و راه میری یک دقیقه نمیشینی. همش هم مسیرت به سمت آشپزخونست اونجا هم یا میخوای به ماشین لباسشویی ور بری یا اجاق گاز
بین روز هم که نیم ساعتی میخوابی و زود پا میشی و عصر دوباره مثل هر روز پارک رفتن و امیرحسین خان که عاشق تاب سواری و بستنی خوردن توی پارکه
.از الان غصه میخورم که کم کم داره هوا خنک میشه و از پارک خبری نیست
.خلاصه آخر شب که میشه از بس خستم نمیفهمم چه جوری خوابم میبره.کااااااااش زودتر خودت راه بیفتی.

پسر باهوش مامان دیگه تقریبا همه چیزو میشناسی و وقتی اسمشونو میبرم برمیگردی و نگاش میکنی .بهت میگم دندونت کوش با دستت به دندونت میزنی میگم گوشت کو میگیریش ،اینقدر ذوق زده میشم که نگو
.امشب هم بابامیثم یادت داد فوت کنی و شما فوت کردی البته قبلش هم من یادت میدادم تا انشاالله روز تولدت خودت شمعهاتو فوت کنی.
![]()



راستی دیروز دو تا دندون دیگه سمت بالا در آوردی و الان چهارتا بالا داری و دوتا پایین مبااااااااااااااارکت باشه عززززززیزک مامان.

بااینکه روزها همه ی وقتمو گرفتی و با شیطنتهات نمیذاری به کارهام برسم اما امروز تصمیم گرفتم دلمه درست کنم که بابامیثم هم خییییییلی خوشش اومد و تعریف از خود نباشه خوب شد
.البته این دلمه ها که عکسشو گرفتم زیاد اومد چون خیلی درست کرده بودم که بریم خونه ی بابایی اکبراینا با هم بخوریم اما بابامیثم خسته بود و نرفتیم.


راستی کیک تولد عمو مجتبی هم که چند وقت پیش بود خودم پختم با تزیین خودم



دوووووووووووستت دارم جیگرکم



عجب حکایتی ...راه رفتن پسلکم.........
